{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p:39

تیکه خرد شده آینه از دستم گرفته شد و در تلاش برای رهایی محکم در آغوشش فشرده شدم.برای فرو بردن بغضی تازه، که تارهای صوتیم رو تحدید به بریده شدن میکرد عمیق نفس کشیدم اما بی فایده بود.برخلاف چندروز گذشته بدنم از اون هراس نشون نمیداد.سرم رو روی سینه اش قرار داده بود،موهام رو نوازش میکرد و حرف هایی زمزمه میکرد که نمیشنیدم
هانا:..ما.ما..مامانم..
تنها کلمه ای که برای توجیه موقعیت از بین لبهام خارج شد و بعد بغضی که سعی در خفه کردنش داشتم با صدای بلند سر بازکرد.پیرهنش رو محکم بین دستم فشردم
کوک:هیش،اشکال نداره فسقلم،درستش میکنم،قول میدم
همینطور که روی موهام رو میبوسید زمزمه کرد.هنوز هم صداش میلرزید..چیزی درونم شکسته شد،چرا به هرچی نزدیک میشدم یا بهش دست میزدم اینطور شکسته و داغون میشد..

جلوی پام زانو زده بود،با جعبه کمک های اولیه کنار پاش.دستی که حالا با بریدگی های ریز و درشت نقاشی شده بود رو بین دستش گرفته بود و با دقت مشغول بود.
برای چند لحظه ای صداهای سرم خاموش شده بودن،و فقط مثل یک ادم عادی روی تخت نشسته بودم و اون زخم هام رو درمان میکرد.شستن اون دست زخمی با آب گرم دردناک بود،خیلی زیاد.اما حالا متوجه شدم محلول ضدعفونی کننده ای که روی گاز استریل ریخته بود صدبرابر دردناک تر بود.با هر بار برخورد گاز استریل اغشته به ضدعفونی کننده چهره ام از شدت درد درهم میرفت.ملحفه تخت رو بین دستم میفشردم تا مبادا جیغ بزنم.خودم باعث این زخم بودم و نمیشد کس دیگه ای رو مقصر دونست،حیف.
تمام مدت فقط به چهره ای که از تمرکز و دقت بالا درهم کشیده شده بود خیره نگاه میکردم.بعد از اینکه گاز استریل رو روی هر بریدگی میکشید به ارومی همون قسمت رو فوت میکرد،به کاهش درد کمک میکرد،اما هنوز هم درد پابرجا بود.
کوک:واقعا فکر کردی میتونی خودت رو بکشی و به همه چی پایان بدی؟فسقلیه من اینقدر خودخواه نبود
بدون بالا اووردن نگاهش گفت.دستم میسوخت،درد داشتم،و این درد کل بازوم رو درگیر کرده بود.نگاهم خیره به دستم بود،دستی که حالا مملو از زخم و کبودی بود.
هانا:من فقط میخواستم زندگی خودم رو تموم کنم،این چطور خودخواهی محسوب میشه وقتی هدفم افراد دیگه نبودن؟
کوک:فکر کردی توی دنیایی که تو نباشی من جایی دارم؟زندگیِ من وابسته به اون قلبیه که توی سینه تو میزنه،یه آدم چطور بدون قلبش میتونه زندگی کنه؟
همونطور که به آرومی پماد آنتی بیوتیک رو روی پشت دستم میزد گفت.این ها هم جزو توهماتم بود یا یه چیز واقعی؟
توی آخرین مکالممون قبل دزدیده شدنم یادمه من رو"مهره اصلی بازی"خطاب کرده بود.اون هارو باورکنم یا این حرف هایی که همین حالاش هم ضربان قلب مریضم رو بالا برده بود؟اگر این هم جزوی از توهمات باشه چی؟
بین حرف هاش مکث کرد،بلاخره سرش رو بالا اوورد.همون چشم های مشکی آشنا.عمیق،جوری که گویا به قصد بلعیدن باز شده بودن.
کوک:بدون هانا،جونگکوکی هم وجود نداره
دیدگاه ها (۴۶)

p:40

p:41

p:38

p:37

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۱*ویو هانا*(فلش بک به فردا) با دل در...

✨پارت دوم✨تو راه خونه، دستم درد میکرد و گریه میکردم. جیمین م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط